"ای کسانی که می اندیشید.ایمان بیاورید"
اندام ظریف.موهای بور.خنده های نمکین...
حفره های گونه هاش مرا در اعماق درونم غرق می کرد...درونی که ذهن پلیدم را توجیه می کرد!
همیشه به دنبال راهی بودم تا حقیقت وجودش را در میان دستانم لمس کنم...
آنچنان نزدیکم باشد که گرمای نفسش پهنای وسیع ذهن مرا بسوزاند تا دیگر شعله های مذاب دهانم مرا مجبور به تصورلذت بی نهایت نکند...
"آن خدایی که شما را از خون بسته ای آفرید"
سن زیادی نداشتم.فکر می کنم حدود ده یازده!
پس از مدت ها کمین کردن...بلاخره موقعیتی پدید آمد که در گوشه ای من و اون تنها باشیم...
گوشه ای که دست حافظان شهوت من از اونجا کوتاه بود...حداقل برای ساعت ها...
پیشنهادی داشتم که نتونه رد کنه...
لخت جلوش ایستاده بودم.گفتم اگه بابات بدونه که منو دیدی دیگه هیچ کس آدم حسابش نمی کنه...
چاره ای نیافت جز اینکه این راز بین ما بمونه...رازی که اگه از طرف ما بروز کنه هیچ راهی واسه فرار نداریم...
"آن خالق آسمان ها و زمین"
هر چند ارضای جسم برای من معنا نداشت...اما روح من از در بر گرفتن چنین مخلوقی شبانه روز در حال ارضا بود...ارضایی که آینده برای من هیچ معنایی نداشت.مگه لذت بیش از این هم می تونه باشه؟!
دیدن زیبایی.شاهکار طبیعت . . .معصومیتی که بین دندان های گرگینم در حال تمنا بود...
به نیش کشیدن یک گوشت لذیذ.گوشتی که هیچ گاه هضم نمیشد...
"آن خدایی که آسمان ها و زمین را به سخره ی شما در آورد"
تمام طبیعت بکرش در دستان من بود.من لمس می کردم...از نوک پاهایش تا انتهای موهایش...همه را می پیمودم...
خدای من...
چرا چنین خلقتی را از من دریغ می کردی؟تا هر بار برای دیدنش نفسم را به خراج گذارم؟!
"آن خدایی که به انسان بیاموخت توسط قلم"
سال ها گذشت...رابطه ی تهدید آمیز من همچنان ادامه داشت...
هر چند او خیلی اوقات ناراضی بود اما تعیین کننده من بودم.
روزهایی که قرار می ذاشتیم.قبلش با سفارش من لباس می پوشید و من او را هر آنگونه که لذت می بردم می آراستم...گاهی اشکال حیوانات رو از زیر آن چهره ی اغوا بیرون می کشیدم...
"و انسان قلم را برداشت و دانش را فرا گرفت"
رویا دیگر بالغ شده بود و به فریب من آگاه!
اما هنوز با اشتیاق به خانه ی ما می آمد...
ولی من گریزان!
احساس پیری می کنم! هیچ چیز حس و حال مرا عوض نمی کند...
ادامه ی زندگی به چه شکل؟! لذتی نهفته در حیاتی جاودان؟
آیا لذتش بیش از لذتی که من با ترس فراوان در اتاقی برهنه و در آغوش رویا داشتم؟
کلاساشو می پیچونه تا ساعاتی در کنار من باشه اما من به دنبال راهی برای گفتن حقیقت...
دیگه خسته شدم...
"پس شما را دعوت کردیم تا هر آن لذتی که تمایل شما را بر می انگیزد تصویر کنید"
از دست رویا به این چاردیواری تنگ پناه بردم...می خوام ساعتی تنها باشم!
چشمانم را باز می کنم...
در میان بخار ها...دنیایی تازه!
سرزمین زنها...بدن کرخت من دوباره احساس نشاط می کنه...
چرا تمام زندگیم صرف لذت از اندام رویا شد؟
ابله!
"پس از ترسیم اندیشیدیم و هر آنچه در ذهنمان بود ساختیم"
باور نکردنیست...
ذهن هایی که فاصله ی زیادی از من دارن.مدل های اروپایی.بازیگران هالیوودی...
حتی لمس کردن دستشان برای من آرزویی محال بود.حال آنکه همه در اختیار تام من هستند...
عشق بازی با عروسک هایی که بشر پس از سال ها توانسته در پیکرشان دست ببرد تا در نگاه من به بهترین شکل حاضر شوند...
"و آنگاه که نیازهایتان سنت را شکستند شما را به کاوش در پیشینه هایتان فرا خواندیم"
شنیده بودم که خیلی از قدرت های بزرگ دنیا...پس از لذت بردن با عروسک ها زود خسته می شن!
فکرشم نمی کردم...اما واقعان لذت بخش نبود...
تجاوز...
تجاوز به کسانی که فقط گاهی از ذهنت عبور می کردن...
من بیمار نیستم...فقط خواهان رسیدن به خواسته هامم...اینک قدرت در دست من.بی خیال شم؟
مینا خانوم...
خانم همسایه...از پارسال فکر منو مشغول کرده بود.دوست داشتم یه روز که آقا احسان خونه تشریف ندارن با قدرت تمام این رذیلت حیوانیم رو بروز بدم...و از آیندش هم هیچ هراسی نداشتم...
به لذتش می ارزید...
با ترس به کارم ادامه دادم...در میان دستانم...جمجمعه اش می لغزید!
"زمانی که گورکن ها خانه های اجدادشان را کندند بنابراین به عظمتشان پی بردند!"
خاله پری...عشق کودکی من
خواهرم...هم بازی کودکی من!
پدرم او را از من منع کرد...
تو هم خون من هستی.قول میدم در کنار من در امان باشی...
بیا در آغوشم...
من بیمارم...
پس از آنکه پدرم مرا پسر نامید دوست داشتم مثه اون یه مرد باشم...
مردی که مورد تایید سرزمین مادریم باشم...
مورد تایید سرزمینی که ماه ها مرا در خود حبس کرده بود!
فتح سرزمین پدرم...یعنی مادرم والاترین درجه ی رضایت من قبل از مرگه...
"و از شما خواستیم تا به تخیلاتتان رجوع کنید و خلق کنید از نیستی"
دختر های فراوانی ساختم...
با پاهای زیاد...سینه های فراوان...
لبهای بزرگ...
نه!
الان حالت تهوع دارم...
دوست دارم به گونه ای بالا بیاورم که دل و رودم جلوی خودم بریزه بیرون...
من بیمارم!
من بیمارم!
چشمانم رو می بندم...
در میان بخار ها
تنها یک تیغ است که مرا می خواند...
دستم را می برم...خون در میان آب های کف زمین می رقصد...
قرمز مرا به شور می آورد...چه لذتی...
من بیمارم!
"و امروز ما از رگ گردن به شما نزدیکتر شدیم...تا شما را کنترل کنیم در لذت هایتان"
"آیا برای شما کافی نیست؟!هر آنچه که نشانی از ما بود!"